خرید بک لینک
وسط کلاس یهو گفتم: میشه من برم بستنی بخرم بیارم؟همه باهم گفتند: چرا باز ؟؟؟ (یاد حرف داداشم افتادم که میگفت: مریم با پولاش یا کتاب میخره یا شیرینی میده) گفتم: آخه تربیت معلم قبول شدم همه بیشتر از خودم خوشحال شدن و با افتخار واسم دست زدن گفتم: پاشم برم بخرم دیگه... که استاد گفت: بستنی چیه، جلسه بعد یا شیرینی میاری یا پیتزا... من چشمی گفتم و نشستم آخر کلاس طی یه حرکت داوطلبانه ی دیگه گفتم: مواف

برچسب: دایره,قسمت,تسلیمیم, نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 18:49

بالاخره تموم شد این هفته ی شلوغ!

مثل هفته ی آخر اسفند بود

یا مثل اواسط اردیبهشت توی دوران مدرسه

یا هفته ی آخر کنکور

فقط شلوغی و درگیری و کلافگی با دغدغه های فراوان...

از اون روزایی که از خدا تقاضا میکنی بذاره روی دورِ تند تا زودتر بگذره

این روزا از اون روزا بود

خداروشکر که تموم شد فقط!

برچسب: آخِیش, نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 13:17

تمامِ نمازمو داشتم بهش فکرمیکردم اصلا نفهمیدم چی خوندم داشتم فکرمیکردم چجوری میشه خوشحالش کرد داشتم فکرمیکردم کدوم دوستم توی بیت رهبری آشنا داره فکرمیکردم که چه خوب میشه به همین زودی یهو بهش زنگ بزنم و بگم: فاطمه به آرزوت رسیدی فردا باید بری دیدار آقا... +فاطمه، دوستِ 25ساله ای که توی یکی از روستاهای شمال زندگی میکنه و شرایط زندگیش خیلی خوب نیست با دیدن تصویر زمینه ی گوشیم _که عکس آقا بود_ باهم

برچسب: فاطمه, نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 13:17

روزهای اولی که وارد کلاس شده بودیم استاد گفته بود: "می خواهم تمام افکار گذشته تان را فراموش کنید و از نو بیندیشید!" می گفت: "ساختن یک ساختمان در جایی که پی ریزی نشده باشد بی فایده است! فکرکن روی نیمه آجرهای یک ساختمانِ نیمه کاره شروع کنی به ساختن با بهترین مصالح! شک نکن چون از اساس نساختی، دیر یا زود فرو می ریزد!" راست می گفت... و از همان روزِ اول با حرف حرفِ سخنانش، آجر به آجرِ تفکر قبلی مان را

برچسب: خوبِ,اندیشیدن, نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 13:17

چرا بعضی وبلاگ نویس های بلاگ انقدر خوب اند و انقدر دوست داشتنی می نویسند؟ هربار وبلاگ هاشون رو میخونم دلم میخواد سریع چمدونم رو از این بلاگفای متروکه جمع کنم و کوچ کنم به بلاگ blog.ir ولی هربار انگار یه چیزی نمیذاره... یه چیزی مثل گیر کردنِ گوشه ی لباس به دستگیره ی در، مانع رفتنم میشه! شاید یه ترس... ترسِ از رفتن ترسِ از خوب ننوشتن یا ترسِ با طعم خجالت... نمیدونم احساس میکنم دیگه قلمم خوب نیست...

برچسب: بالاخره,میرم, نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 13:17

دودلی و بلاتکلیفی جز مزخزف ترین حس هاییه که یه آدم میتونه داشته باشه...

دوسه روزه عجیب دودلم

دوسه روزه حسابی گیج شدم

نمیدونم چی برام بهتره

بین یه دوراهیِ بزرگ گیر کردم

نمیدونم حرفِ عقلم رو گوش بدم یا حرفِ دلم رو...

نمیدونم...

حتی حرف زدن با شهدا...حتی استخاره گرفتن هم، آرومم نکرد...

چم شده؟...

چرا نمیتونم تصمیم بگیرم...

کاش فردا به خیر بگذره...

الهی رَضاً برضاءک

تسلیماً لِأمرک

برچسب: خدایا,پیلیز,کمکم, نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 13:17

شاید خداوند در هیچ جای دیگر هستی مثل معصومیت کودکی،خودش را اینگونه آشکار نکرده باشد! من گاهی از شدت وضوح خداوند در کودکان، پر از هراس می شوم و دلم شروع میکند به تپیدن... دلم آنقدر بلند بلند می تپد که بهت زده می دوم تا از لای انگشتان کودکان خداوند را بگیرم!

کتاب: روی ماه خداوند را ببوس/ مصطفی مستور

+برادرزاده جانم 96/6/6 به دنیا اومد!

خوش اومدی عزیز دل عمه...

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 13:17

انقدر این مدت خورده توی ذوقم که دیگه نایی واسم نمونده... نه واسه چیزی ذوق میکنم نه دیگه راحت گریه میکنم... تظاهر میکنم به خوب بودن تظاهر به اینکه این روزا همه چی خوبه ولی نیست خیلی بده این روزام خیلی بده حالِ دلم خیلی بده اوضاعِ ایمانم... همه چی رنگِ دنیا گرفته و این فاجعه ست... فاجعه ست که حالِ بدم انقدر طولانی شده و میدونم فقط یه علت داره اونم گناهامه... ولی کم کم دارم از همه چی دل میکَنم... م

برچسب: حسبی,الله, نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 13:17

سرکلاسِ حفظ، روبروی استاد نشسته بودم... یه خرده از کلاس که گذشت، یه خرده ازم پرسید و من یه خرده بلد نبودم و یه خرده بهم ریختم! استاد که میدونه این مدت خیلی سرحال نیستم، یهو گفت: مریم پاشو بیا این آیه ای که روی دیوار زده رو واسه خودت بخون! با اینکه جلوی در بود ولی تا حالا ندیده بودمش... بلند شدم و روبروی دیوار ایستادم و با دیدن آیه فقط یه لبخند از ته دل زدم و دیگه اون آدم سابق نشدم :) فقط از کنار م

برچسب: تقنطوا,رحمت,الله, نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 13:17

+گوشیمو خاموش کردم... بیشتر دارم سرمو با خوندن کتاب یا دیدن تلویزیونی که هیچی نداره گرم میکنم... +چند روزه میخوام برم زیارت شهدای گمنام ولی نمیشه... یعنی کسی منو نمیبره... آخه تقریبا بیرون شهره... +حدود 6ماهه دلم میخواد برم جمکران ولی بازم هیچکی منو نمیبره... خانواده ی پایه ام آرزوست :) +نتایج نمیاد چرا؟ بیاد تکلیفمون مشخص شه راحت شیم... +کاشکی مامان میذاشت برم تهران درس بخونم... هرکی میشنوه ب

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 13:17

صفحه بندی